تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

انجمن شاعران مرده

آدم حیوانیست دوپا انسان بودن شرط است

 

درود بر شما دوستان

بلخره مسابقه شروع شد

( بهترين جمله زندگی از نظر شما )

بين تمام جملات زندگي ۶نفر انتخاب شده و دروبلاگ نوشته خواهد شد

و به قيد قرعه به نفر اول 5ساعت اينترنت

وبه نفر دوم 2ساعت اينترنت

هديه داده خواهد شد

نکته

شرکت کنندگان از تاریخ ۲۸/۶/۱۳۸۶ تا ۱/۷/۱۳۸۶ فرصت دارند

از شرکت کننده گان خواهشمند هستيم نام ايميل و يا وبلاگ خود را در قسمت نظر ها بنويسند

لطفا جواب مسابقه را به صورت خصوصی وارد کنید

با تشکر

(انجمن شاعران مرده)

************************

نتايج نظر سنجي (بهترين شاعر از نظر شما)دوستان

نفر اول مولانا با 31 راي
نفر دوم حافظ با 29 راي
نفر سوم فردوسي با 7راي
نفر چهارم سعدي با 2 راي
نفر پنجم .......... با 1 راي

************************

نتايج نظر سنجي در مورد وبلاگ

عالي با 30 راي
خوب با 7 راي
بعد با صفر راي
بابا جمش کن با 1راي

***********************

 از تمام شما دوستان کمال تشکر را داريم اميدواريم ماهم بتوانيم نظرات شما
دوستان را برآورده کنيم

 

********************************************

 

پایان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:48  توسط مردي از آريا  | 

بنام خدایی که کوروش را آفرید

 

درود برشما دوستان

امید وارم نماز و روزه شما مسلمانان به ویژه ایرانیان سرزمین خورشید مورد قبول خالق باشد

دوستان در پست جدید مسابقه حتما شروع خواهد شد(انجمن شاعران مرده)

**********************

ادامه داستان....

 

یقه اش را گرفت ،گفت:این چه معرفی ای بود که به من کردی ؟!حرف

 

تو غلط از کار درآمد.هاتف گف:مگر تو چه کردی؟گفت:به همان جا

 

رفتم،نشانیها درست بود و من نقطۀ مورد نظر را پیدا کردم.تیر را به

 

کمان کردم و اول به طرف قبله به قوِِّت کشیدم.هاتف گفت:من کی چنین

 

به تو گفتم؟تو از دستور من تخلف کردی. من گفتم تیر را به کمان

 

بگذار،هر جا که افتاد همان جا گنج است؛نگفتم به قوّت بکش. گفت:

 

راست می گویی. فردا با بیل وگلنگ و تیر و کمان رفت،تیر را به کمان

 

گذاشت. تا تیر را رها کرد،پیش پای خودش افتاد.زیر پایش را کند دید

 

گنج همان جاست .می گوید:

 

آنچه حق است اقرب از حبل الورید                                                                   

                                        تو فکندی تیر فکرت را بعید

 

ای کمان و تیر ها بر ساخته

 

                                        گنج نزدیک و تو دور انداخته

 

     نویسنده: مسعود

 

**********************

 

 

يا رب دل پاک جان آگاهم ده

 

آه شب و گريه ي سحر گاهم ده

 

در راه خود اول زخودم بيخود کن

 

بي خود که شودم زخود به خود راهم ده

 

الهي يکتاي بي همتايي قيور و توانايي

 

بر همه چيز بي نايي

 

در همه حال دانايي

 

از عيد مصفايي از شرک مدرايي

 

اصل هر دوايي

 

داروي دل هايي

 

به تو رسيد ملک خدايي

 

خداوندا قسم بر اخترانت

 

به حق حرمت پيغمبرانت

 

به راز گنچه نشکفته در باغ

 

به درد لاله بنشسته با داغ

 

به پاکي زلال چشم ساران

 

به عمر کوته يک قطره باران

 

خداوندا،خداوندا،قسم بر پاک بازان

 

بلند آوازگان سرفرازان

 

مرا از اين خود پرستي ها رها کن

 

چنان انديشه اي بر من عطا کن

 

که تغديري که از آن نا گذيرم

 

توانم جبر و بحرش را پذيرم

 

و يا عزمي چنان پيگير بخشم

 

که نا تغدير را تغدير بخشم

 

توانايي ده اي باني تغدير

 

که بشناسم زهم تغدير رو تدبير

 

الهي،الهي نام تو ما را جواز

 

مهر تو ما را جهاز

 

شناخت تو ما را امان

 

لطف تو ما را عيان

 

  الهي،الهي ضعيفان را پناهي

 

قاصدان را بر سر راهي

 

مومنان را گوهي

 

چه عزيز است هر آن کس که تو

 

خواهي

 

 

نویسنده : علیرضا علیزاده

 

**********************

 

 

صداش کن،با تمام وجودت و با تمام احساس اونو

 

فرياد بزن.تو رو مي بينه،صدات رو مي شنوه و تو رو

 

فقط به خاطر اين که هستي،وجود داري،از بين همه

 

مخلوقاتش تو رو لايق دونسته که جانشين اون روي

 

زمين باشي،که رسالتش رو دوش تو باشه.

 

صداش بزن،ازش بخواه وجودت رو با عطر يادش

 

سيراب کنه.دستاشو محکم بگير،با تمام وجودت او نو

 

حس کن.تو رو اون جايي مي بره که بهترينه،اون برات

 

بهترين ها رو مي خواد.

 

بي انصافيه که تو چيزي غير از اين بخواي،تو

 

اين طوري فکر نمي کني؟!!!با خودت رو راست باش.

 

در جست و جوي نور باش،نور رو مي يابي،مطمئن باش.

 

نویسنده : محمد

 

**********************

 

 

 

**********************

 

 

پایان

 

 

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:3  توسط مردي از آريا  | 

 

 

بنام خدایی که عشق را آفرید

 

***********************

نتايج نظر سنجي

دوستان از اين که در نظر سنجي شرکت کرده ايد از شما متشکرم

نفر اول :داريوش اقبالي با 30 راي
نفر دوم : ابي با 29 راي
نفر سوم:معين-ستار با 2 راي
نفر چهارم : محسن چاوشي با 1 راي

متاسفانه ديگر خواننده ها هيچ راي نياورده اند

***************************************************************** 

مردي براي خريد طوطي وارد يک

 
پرنده فروشي شد.فروشنده به سه طوطي


مشابه که روي شاخه اي نشسته بودند


اشاره کرد و گفت:طوطي سمت چپي


500هزار تومان مي ارزد"مرد پرسيد:چرا آنقدر


گران است؟


فروشنده پاسخ داد:"خوب،اين


طوطي مي تواند با رايانه کار کند."


مرد در مورد طوطي دوم پرسيدو


فروشنده توضيح داد که قيمت اين يکي


1ميليون است چون او همه کارهايي را


که آن يکي بلد است مي تواند انجام دهد


به علاوه اين که مي تواند در اينترنت


جستوجو هم بکند


مرد با ترس و لرز در مورد طوطي


سوم سوال کرد و متوجه شد که 2ميليون


مي ارزد،شگفت زده پرسيد:"اين يکي چه


کاري بلد است؟


فروشنده گفت:"اگر بخواهم صادقانه


جواب دهم بايد بگويم که من هيچ وقت


ندیدم کاري بکند،ولي آن دو طوطي


ديگر او را رييس خطاب مي کنند!

 

                           نویسنده : محمد

***************************************************************** 

وقتي مرگ سر زده از راه مي رسد

گفته مي شود خدا حافظي فرايند آساني نيست.پس
چه طور مي گذاريد عشق تان برود،قبل از آن که به او بگوييد:
دوستت دارم
بنابر علل معلومي،بهتر است از زندگي تجليل و تقديير
کنيم،تامرگ تولد،شروعي سرورآميز است،چون ورود
شخص جديدي را خوش آمد مي گويد.اما مرگ رويدادي
تلخ و دلتنگ کننده است که دوست و عشق تان را قبل از آن که
بخواهيد مي گيرد.
مرگ بخشي از زندگي است.
شما به عنوان يک انسان حاضر نيستيد با مرگ کسي
مواجه شويد در صورتي که اين مساله بخش بزرگي از زندگي
ما را تشکيل مي دهد.اگر تجربه شخصي از مرگ داشته باشيد،
مي دانيد که احساس اندوه عميقي به خانواده فشار مي آورد.
اندوه هر شخصي متفاوت از ديگري است و هيچ دونفري
تجربه مشابهي در اين زمينه نخواهند داشت.
مدت زمان اين غم و اندوه براي هر شخصي فرق مي کند.
اين جا ما در مورد روش هاي درست و نادرست عزاداري
بحث نمي کنيم،بلکه کنار آمدن با آن چيزهايي که در
زندگي مان دوست شان داشته ايم ولي از دست شان داده ايم
مورد بحث است.

 

مايييم که گه نهان و گه پيداييم

گه مومن و گه يهود و گه ترساييم

تا اين دل ما قالب هر دل گردد

هر روز به صورتي برون مي آييم

شاعر:مولانا

             نویسنده : علیرضا علیزاده(DARIUSH ZERO)

***************************************************************** 

انجمن شاعران مرده

سلام دوستان از نظر هایی که می دهید خیلی متشکرم ما سعی

می کنیم هر یک روز در میون مطالب جدیدی بنویسیم آقا مسعود از شما معذرت خواهی

کرد بخاطره نگذاشتن ادامه داستان بنده خدا خیلی سرش شلوغه

راستی منتظر یک مسابقه جذاب از گروه انجمن شاعران مرده باشید

همراه با جایزه ۵ ساعت اینترنت

***************************************************************** 

یک عکس زیبا برای صفحه دسکتاپ

 

 

***************************************************************** 

 

***************************************************************** 

 

پایان

 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:29  توسط مردي از آريا  | 

 

بنام خالق زیبایی ها

 

1.   مولوی در دفتر ششم مثنوی داستانی آورده است که البته تمثیل است.

 

می گوید:مردی بود طالب گنج که دایما از خدا گنج می خواست این آدم

 

که از این تنبلهایی بود که دلشان  می خواهد پایشان در یک گنج فرو رود

 

وبعد یک عمر راحت زندگی کنند- می گفت :خدایا این همه ادم در این

 

دنیا امده اند وگنجها زیر خاک پنهان کرده اند .اینهمه گنج زیر زمین مانده

 

است و صاحبانش رفته اند .تو یک گنج به من بنمایان. مدتها کار این مرد

 

همین بود  وشبها تا صبح زاری می کرد . تا اینکه یک شب خواب

 

دید.هاتفی در عالم خواب به او گفت: از خدا چه می خواهی؟ من از

 

خداگنجی می خواهم .هاتف گفت:من از طرف خدا مامورم گنج را به تو

 

نشان دهم.من نشانیهایی به تو می دهم واز روی ان نشانیها سر فلان تپه

 

می روی و تیر و کمانی با خودت بر می داری. روی فلان نقطه

 

می ایستی و تیر را به کمان میکنی .این تیر هر جا که افتاد گنج همان

 

جاست.بیدار شد دید عجب خواب روشنی است ، پیش خود گفت:اگر

 

نشانیها درست بود.یعنی چنین جایی با ان نشانه ها وجود داشت .حتما می

 

توانم گنج را پیدا کنم .وقتی رفت متوجه شد همه ی نشانه ها درست است

 

روی ان نقطه ایستاد فقط باید تیر راپرتاب کند.تیر به هر جا افتاد آنجا گنج

 

است.ولی یادش که هاتف به او نگفت تیر را به کدام طرف پر تاب کند.

 

گفت:اول به یک طرف مثلا رو به قبله پرتاب می کنم . ان  شاء الله

 

که همان طرف است.تیر را برداشت به کمان کرد و باقوت کشید وآن را

 

رو به قبله پرتاب کرد تیر در جایی افتاد . بیل و کلنگ را برداشت و رفت

 

آنجا را کند. ولی هر چه کند به گنجی نرسید گفت: حتما جهت را اشتباه

 

کرده ام.تیر را به طرف دیگری پرتاب کرد ولی باز به نتیجه نرسید به

 

هر طرفی که پرتاب کرد گنجی پیدا نکرد.مدتی کارش این بود و این

 

زمین را سوراخ سوراخ کرد ولی به چیزی دست نیافت ناراحت شد. باز

 

به گوشه ی مسجد آمد و شروع به گله کردن کرد:خدایا!این چه

 

 راهنمایی ای بود که به من کردی؟!پدرمن درآمد و به نتیجه نرسیدم.

 

مدتها زاری می کرد  تا بالاخره ان هاتف دوباره به خوابش امد

 

ادامه دارد ...

 

                                                  نویسنده : مسعود

 

**********************************************

 

آنها که به سر در طلب کعبه دويدند


چون عاقبت الامر به مقصود رسيدند


رفتند


رفتند که بينند در آن خانه خدا را


بسيار بجستند خدارا


نديدند


چون معتکف خانه شدند از سر تکليف


ناگاه خطابي هم از آن خانه شنيدند

 

که اي خانه پرستان چه پرستيد گل و سنگ


آن خانه پرستيد که پاکان طلبيدند


شعر از استاد مولانا


خيلي زيباست شاعري که در غربت به تنهايي در ترکيه زندگي مي کند واقعا حيف که همچين
شاعران بزرگي مثل مولانا که يک ايراني اصيل هست ، ترکيه اي شناخته بشن
چرا ؟
يک سوال شما در کجاي شعر هاي مولانا ديده ايد که شعرهاي ترکي بنويسد؟


بار الهي نجاتمان ده که سخت پشيمانيم


راستي دوستان اين طرح را من کشيده ام مي خواهم نظر شما دوستان را بدانم(اين طرح براي مدرسه بود براي
امتحاني که بايد مي دادم تا قبول بشم خدارو شکر که قبول شدم و نمره 100 را گرفتم
البته ناگفته نماند ادوستانی چون سعید ،رضا،مونا،و...دیگر دوستانم درخواست کرده بودند
تا طرز کار های من را ببینند

       نویسنده علیرضا علیزاده

طرح من

 

**********************************************

 

بابام را آن قدر دوست داشتم


که هميشه آرزو مي کردم که وقتي


که بزرگ شدم،شکل بابام بشم

 

يک روز نشستم فکر کردم


که چه کار بکنم که شکل بابام


بشوم.رفتم و کمي پشم سياه و يک


بادکنک نارنجي و يک شيشه


چسب آوردم.

 

آيينه را گذاشتم روي زمين و جلو


آن نشستم.پشم ها را با چسب پشت


لبم چسباندم تا سبيلي به قشنگي


سبيل بابام داشته باشم.بادکنک را


هم روي سرم گذاشتم تا درست


شکل بابام بشوم.

 

آن وقت،توي آيينه نگاه


کردم و گريه ام گرفت.دلم


سوخت که بابام آن قدر پير


شده بود!

 

 

                                        نویسنده : محمد

 **********************************************

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:50  توسط مردي از آريا  |