تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

انجمن شاعران مرده

آدم حیوانیست دوپا انسان بودن شرط است

 

بنام خالق بزرگ

 


خدا بيشتر از آن چه قصه ها مي گويند

مهربان است

خدا بيشتر از آن چه مادر بزرگ ها مي گويند

مهربان است

خدا بيشتر از آن چه مي گويند است !


چه سيب هاي سرخي که ...

در انتظار تمام شدن ميوه هاي لکه دار يخچال

خراب شدند و ميهماني هم

از راه نرسيد !!!


پس کي ميخواهي به خودت برسي ؟!

نگاهم را به جاده دوخته ام

به خطهاي سپيدي که از هم دورند

ديگر خيال سبقت گرفتند ندارم

بيا به هم بپيونديم !!!


باشد،قبول،از صفر شروع مي کنيم !

تو خوبي هايم را از ياد ببر

من همه چيز را !!!

نویسنده : علیرضا علیزاده

..........................................................................

همه رنگها رنگ خداست

رنگين کمان مي پريد از اين طرف به اون طرف
7رنگ شده بود 70رنگ

رنگ آبي با صداي بلند گفت:من رنگ کي هستم ؟

آسمان گفت:رنگ من هستي رنگ پرواز

آب گفت:رنگ من هستي رنگ آرامش

خدا گفت:تو رنگ من هستي

نا گهان همه دنيا آبي شد

آسمان و زمين و هرچه با آن ها بود آبي شدند

دوباره رنگ ها توي هم رفتند و

7رنگ شد 70 رنگ

رنگ سبز گفت:من رنگ کي هستم ؟

درخت گفت:رنگ من هستي رنگ عشق

چمن گفت:رنگ من هستي رنگ زندگي

خدا گفت:تو رنگ من هستي

ناگهان همه دنيا سبز شد

آسمان و زمين و هرچه با آن ها بود سبز شد

رنگ زرد گفت من رنگ کي هستم ؟

خورشيد گفت رنگ من هستي رنگ آتش

گل آفتاب گردان گفت:رنگ من هستي رنگ دوستي

خدا گفت:تو رنگ من هستي

نا گهان همه دونيا زرد شد

آسمان و زمين و هرچه با آن ها بود زرد شدند

رنگ سپيد پريد جلو و پرسيد:من رنگ کي هستم ؟

ابر گفت:رنگ من هستي رنگ پاکي

ماه گفت:رنگ من هستي رنگ نور

خدا گفت:تو رنگ من هستي

نا گهان همه دنيا سپيد شد

آسمان و زمين و هرچه با آنها بود سپيد شدند

نا گهان صدايي از لابلاي رنگ ها گفت:من سياه رنگ کي هستم ؟

شب گفت:رنگ من هستي رنگ استراحت

شيطان گفت:رنگ من هستي رنگ حسادت

خدا گفت:تو رنگ من هستي

ناگهان همه دنيا سياه شد

آسمان و زمين و هرچه با آن ها بود سياه شدند

هيچ نوري نبود و هيچ رنگي ديده نمي شد

خدا،خورشيد را از پشت سياهي بيرون کشيد

بعد آب ها و آسمان را آبي کرد

برگ درختان وگياهان را سبز

شب را سياه فرشته را سپيد

گل ها را رنگارنگ

وگفت:همه رنگها رنگ خداست

شاعر: مازیار تهرانی

نویسنده : محمد

 

..........................................................................

بیا تا ...

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

 

بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه اش با من

 

بیا تا سر به روی شانه  هم راز دل گوییم

 

اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من

 

سلام ای غم، سلام ای اشنای مهربان دل

 

پَر پرواز واکن چون پرستو،لانه اش با من

 

در این دنیای وا نفسای حسر تزای بی فردا

 

خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

 

نویسنده : مسعود

 

 

 

...................................................................................

 

 

 

پایان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:15  توسط مردي از آريا  |