بنام او و برای او ...
درود بر پيامبر اعظم پيام آور حق ، درود بر علي و خاندان او ، درود بر شاه شاهان کوروش کبير ،درود بر
آريو برزن خالق قدرت و درود بر شما دوستان ، شما جوانان ايران زمين که همه از زاده هاي سيمرغيم
چند روز پيش با يکي از دوستان قرار داشتم تا برم کتاب بگيرم ،درست سرجاي قرار ايستاده بودم که ديدم بنده خدايي درحال جم آوري کارتون و کاغذهاي پاره است ، بعد از چند لحظه به من گفت :ببخشيد داداش ساعت چند . گفتم ساعت 19:30 گفت :من اين جا گم شدم دانشجو هستم از نداري اومدم کارتون جمع ميکنم . صاحب کارمون گم کرديم نميدونم الان بايد کجا برم . اين رو که گفت زندگيم آتيش گرفت همون جا به خالقم گفتم چيرو ميخواي به من بفهموني آخه چرا من؟چرا هرچي بدبختيه بايد من ببينم ، چرا هر اتفاقي مي افته من بايد بدونم . . من که قدرت شنيدنشو ندارم . خلاصه کلي عصابم خرد شده بود بدجوري بغض کرده بودم اصلا ناي حرف زدن رو نداشتم ، اومدم خونه ديدم يک شخص روحاني که قبولش دارم در تلويزيون صحبت ميکرد و ميگفت : جوان بايد به راه راست هدايت شود . جوان بايد نماز بخواند جوان بايد آگاه باشد . اين بود که عصابم رو بيشتر خرد کرد . با خودم گفتم تمام اينارو گفت و کاملا هم درست بود ولي چرا نميگه جوان بايد کار داشته باشد ، جوان بايد خانه داشته باشد ، جوان بايد ازدواج کند تا به گناه کشيده نشود . چرا نميگه چون به نفعش نيست !
راستی باید از دوستان طلب بخشش کنم که دير وبلاگ رو آپ کرديم . بخدا اصلا حوصله نداشتم حتي براي کنکور تو اين چند روزه به يک کتاب هم نگاه نکردم کلي عقب افتاده ام . خوشبختانه هرروز طرفدارانمون بيشترو بيشتر ميشه فقط بايد از دوستاني که نظر هاي خصوصي ميدهند معذزت خواهي کنم چون دير به دير وارد اتاق مدير ميشويم بهتر نظر خصوصي ندهند چون بعضي ها خيال ميکنند ما اين حرفهارا ميزنيم تا نظراتمون بيشتر کنيم ، همون طور که طرفداران زيادي داريم در اين وبلاگ دشمنان زيادي هم داريم بعضي از آنها با نام ما به وبلاگ هاي دوستان ميروند و ناسزا مي گويند . دوستاني هم از ما خواسته بودند که عکسمون در وبلاگ بگذاريم و همچنين شماره تلفني براي تماس در وبلاگ بنويسيم . شايد اگه انجمن لازم دونست عکسمون رو در وبلاگ ميگذاريم ولي براي شماره تلفن رو نميدونم اصلا فکر نکنم احتياجي باشه مثل اين که تمام دوستان شماره من بدبخت رو دارن وتند تند با من تماس ميگيرند خودم موندم که چه جوري شمارم رو گير آوردند بگذريم شنيدم قله دماوند قله آسيا داره به آرامي روشن ميشه باز اين به من اميد داد چون تو افسانه اومده روزي خواهد رسيد که دماوند روشن ميشود و سيمرغ چشمانش را باز مي کند ولي هيف که افسانه است ، و برعکس روشن شدن دماوند باعث بدبختيه مردم ايران زمين خدا بدادمان برسه ( خداوندا درد ميدانم ولي دارو نميدانم )
سیمرغ
هزاران بار ما را سوخت هریق حادثه تا مرز خاکستر
هزاران بار ما را سوخت هریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر
طلوع تازه سیمرغ در راه است همین فردا که می آید
سحر پایان تاریکی است و این دیری نمی پاید
هزاران بار مارا سوخت هریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر
نویسنده : علیرضا
*****************************
نگاه خيس
هيجان در نگاه خيس اش بود ، ميچکيد از سرش حروف درد اقيانوس بوي خون ميداد ، غرق در لکه هايقرمز و زرد لحظه ها با شتاب ميرفتند ، فکر ميکرد به هجوم و گريز برق شمشير با صداي هراس ، چقدر سخت بود روز نبرد روز تلخي که مرگ يک نام عادي مثل هرچه ديگر بود باد اجساد مثله را آرام ، دور ازديده ها کفن ميکرد .
کاغذي را درون شيشه گذاشت ، بعد آن را به دست موج سپرد قارقار کلاغ دور از دست ، تلخي طعم مرگ را آورد .
دوره گرد هميشه بندر ، شيشه اي کهنه را به تور انداخت چقدر يک عتيقه مي ارزد ؟ نيش خندي نشست بر لب مرد شيشه را ناشيانه مي چرخاند ،کاغذي از درون آن افتاد روي کاغذ نوشته بود به خون :
قهرمان ! هرچه زود تر برگرد
نويسنده : مسعود
ایمیل : molavi_1984
*****************************
مجنون و عیب جو
به مجنون گفت روزي عيب جويي ، که پيدا کن به از ليلي نکويي
که ليلي گرچه در چشم تو حوري است ، به هر جزئي زحسن او قصوري است
زحرف عيب جو مجنون برآشفت ، در آن آشفتگي خندان شد و گفت :
اگر در ديده ي مجنون نشيني ، به غير از خوبي ليلي نبيني
تو که داني که ليلي چون نکويي است کز چشمت همين بر زلف و رويي است
تو قدبيني و مجنون جلوه ي ناز ، تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو موبيني و مجنون پيچش مو ، تو ابرو او اشارت هاي ابرو
دل مجنون زشکر خنده خون است ، تو لب ميبيني و دندان که چون است
کسي کاو را تو ليلي کرده اي نام ، نه آن ليلي است کز من برده آرام
شاعر : بافقی
نویسنده : محمد
ایمیل :mohamad_azad55
پایان

![[پرشین اسکین]](http://dariushblog.persiangig.com/image/logo.jpg)