زمان بي زماني است
رجعت ثانيه شمار
شعله وراز تقويم هاست
حريق سال دوهزار
در همه جاي کهکشان
چه مانده از زمين نشان
سياره اي سرد و سياه
در ناکجاي آسمان
بعد از حريق و انفجار
فرونشستن غبار
به سال صفر مي رسيم
درپي سال دوهزار
در بي زماني زمين
انسان به پايان مي رسد
جاي رسيدن به خدا
به ذات حيوان مي رسد
يدر بي زميني زمان
دربي زماني زمين
به صفر رجعت کرده ايم
از اوج انسان تا جنين
از هيچ مطلق از عدم
از بي نهايت زير صفر
از آن سوي سال سقوط
تا عصر بي تدبير صفر
يک نقطه از خط عدم
از قطره ها آمده ايم
رسيده تا عرش خدا
سر به ستاره زده ايم
روييده بر خاک عدم
خاکستر ويرانه ها
افتاده دور از اصل خويش
تنها ترين دانه ها
روييده بر آوار خويش
هر لحظه در تکرار خويش
يک نقطه ما بين دو مرگ
در گردش پرگار خويش
از صفر مطلق آمده
تا بي نهايت مي رويم
اما به بيراهه ي تن
به صر مطلق مي رسيم
راهي اوج قله ايم
قله بهانه ساز ماست
اما نهايت سفر
نهايت نياز ماست
حريص اوج خواستنيم
جرات گفتن نداريم
واسه عبور از پل تن
پاي گذشتن نداريم
به فکر تسخير فضا
آتش به خاک مي زنيم
اين پل پشت سر ماست
که بي خبر مي شکنيم
از صفر تا سال سقوط
رفتيم دنبال سقوط
پروازمان کوتاه بود
پرواز بر بال سقوط
رها شدن در چاه تن
تقدير آدم نيست
اما تنها غير از همين معنا
تفسير آدم نيست
پیام انجمن
بلخره با کمک دوستان وبلاگ کتابهای الکترونیکی را راه اندازی کردیم دوستان اگر خواستند در وبلاگ جدید بگویند تا ما وبلاگشان را لینک کنیم راستی در وبلاگ کتاب استاد مولانا را گذاشته ایم اگه دوست داشتید دانلود کنید
کتابهای الکترونیکی (وبلاگ جدیدمان)