|
قاتل شيطان
آرش : پليس
بهنام : دستيار آرش
محمد : دستيار آرش
راضيه سلطاني : دستيار آرش
ستاره : خواهر آرش
سپيده : دوست و هم دانشگاهي ستاره
راهروي دانشگاه ستاره
دانشجويان از پله ها پايين مي آيند (دانشگاه تعطيل شده)ستاره در جمع دانشجوياني كه از پله ها پايين مي آيند ، ديده ميشود . سپيده به طرف ستاره ميرود سپيده (باخنده) _ سلام خانم خانما ستاره (با خوشحالي ) _ سلام .كجا بودي ، چراكلاس نيومدي ؟ سپيده _ حال نداشتم ستاره (با تعجب ) پس الان اين جا چي كار ميكني ؟ سپيده _ اومدم بريم جايي ؟ ستاره _ كجا ؟ سپيده _ بريم كمي بگرديم ،بخدا بدجوري دلم گرفته ستاره ( با كمي مكس ) _ باشه بريم ، ولي زود برگرديم وگرنه داداشم ناراحت ميشه سپيده (با خوشحالي)_ تو هم كشتي مارو با اون داداشت ،بزن بريم سپيده و ستاره از حياط دانشگاه خارج ميشوند
خانه ي آرش ستاره در را باز ميكند و وارد خانه ميشود ، ستاره به طرف اتاق خواب ميرود ، ناگهان ميبيند كه برادرش آرش با ناراحتي روي مبل نشسته است ستاره _ اِ سلام داداش چه زود اومدي آرش (با ناراحتي) _ ولي تو خيلي دير اومدي ستاره (باترس) _ خوب ... خوب بادوستم ... رفتم كمي بيرون گشتم آرش با نارحتي به ستاره نگاه ميكند و بلند ميشود آرش _ با كدوم دوستت ؟ ستاره (باترش) _ با سپيده،بخدا اصلا حواسم به ساعت نبود، ببخشيد كه دير شد آرش با شنيدن اسم سپيده كمي خيالش راحت ميشود و كمي لبخند ميزند آرش _ خوب الان من شام ندارم بخورم،گشنمه ستاره (باخنده)_ قربون داداشم بشم،الان برات شامم درست ميكنم ستاره كيفش را روي مبل مي اندازد و به طرف آشپزخانه ميرود،ناگهان تلفن همراه آرش زنگ ميزند،آرش تلفن را از ميز بر ميدارد آرش _ بله آرش كمي به صحبتهاي تلفن گوش ميكند آرش _ باشه الان خودم و ميرسونم ستاره از آشپزخانه بيرون مي آيد و به آرش نگاه ميكند آرش _ بايد برم نميخواد چيزي درست كني ستاره _ چي شده مگه؟ آرش _ چيزي نيست زود ميام آرش كافشن را از روي مبل بر ميدارد و به سمت در ميرود ستاره _ مواظب خودت باش
پارك جنگلي عده ي زيادي پليس در حال بررسي جسد ميباشند،خانم دكتر اسفندياري در حال نوشتن پرونده اي ميباشد،ماشين آرش به سمت منطقه ممنوع نزديك ميشود،آرش از ماشين پياده ميشود و كارت شناسايي را روي لباسش آويزان ميكند و از نوار زرد رنگ عبور ميكند،آرش به سمت جسد ميرود تا ميخواهد پارچه ي را از روي سر جسد بردارد خانم اسفندياري به سرعت به آرش ميگويد خانم اسفندياري (با صدايي بلند) _ دختره آرش جسد را ول ميكند و به طرف دكتر ميرود آرش _ سلام،خسته نباشي خانم اسفندياري (درحال حركت به طرف ماشين) _ سلامت باشيد آرش (با عصبانيت) _ وايستا بينم،كجا ميري؟ خانم اسفندياري _ من با شما كاري ندارم آرش (باعصبانيت) _ من با تو خيلي كار دارم،اين پرونده مال منه خانم اسفندياري (با عصبانيت پرنده را به طرف دست آرش ميكوباند) _ بيا مال تو اسفندياري سريع سوار ماشين ميشود و حركت ميكند،محمد به طرف آرش مي آید محمد _ دركت ميكنم آرش _ چيزي نفهميدي؟ محمد _ دكتر رو كه خوب ميشناسي آرش _ هرچه بدبختيه گير ما مي افته عكاسان زيادي در حال عكس گرفتن هستند،دوتا پرستار جسد را با برانكارد بلند ميكنند و دخل آمبولانس ميگذارند و حركت ميكنند راضيه سلطاني به طرف آرش مي آيد راضيه سلطاني _ سلام قربان آرش _ سلام،دوست ندارم بشنوم كه توهم از ماجرا خبري نداري راضيه سلطاني _ خبر كه دارم ولي خيلي كم،دكتر گفت كه اينجا با اين وضع نميشه كاري كرد،جسد رو بردند پزشك قانوني تا اونجا كاراشو انجام بده آرش (به طرف ماشين خودش ميرود) _ خوب اون اطلاعاتي كه داري چي هست؟ راضيه سلطاني _ قربان اين هفتمين قتلي هست كه اتفاق افتاده،ظاهرا گروه قبلي كارشون خوب انجام ندادند بخاطره همان پرونده رو دادن دست ما و اما در مورد جسد اون يك دختر حدوداً 19 يا 20 ساله است،تمام بدنش آثار شكنجه معلومه،اون طور كه دكتر ميگفت 4 ساعتي هست كه به قتل رسيده آرش _ شاهد كي بوده؟ راضيه سلطاني _ شاهدي نداريم آرش (باكمي تعجب) _ شاهدي نداريم! راضيه سلطاني _ بله درست شنيديد آرش _ پس ... راضيه سلطاني _ قاتل خودش به ما اطلاع ميده آرش _ كه اين طور،باشه ممنون به كارت برس راضيه سلطاني _ مچكرم آرش در ماشين را باز ميكند و پرونده را داخل ماشين مي اندازد و سوار ماشين ميشود
داخل ماشين آرش آرش در حال رانندگي ميباشد تلفن همراه زنگ ميزند آرش جواب تلفن را ميدهد آرش _ بله بفرماييد ستاره _ سلام، كجايي؟ آرش _ شايد امشب نيام خونه ستاره _ پس من تنهايي چيكار كنم آرش _ چه ميدونم،ميخواي آژانس بگير بروخونه دوستت ستاره _ باشه ميرم پيشه سپيده،كاري نداري؟ آرش _ نه مواظب خودت باش آرش گوشي را قطع ميكند،ناگهان گوشي دوباره زنگ ميخورد آرش گوشي را برميدارد.آرش خيال ميكند كه دوباره ستاره زنگ زده است آرش (بابي حوصلگي) _ ديگه چيه ؟ تلفن _ ديگه خيلي چيزا است آرش (باكمي تعجب) _ شما؟ تلفن _ اين و من بايد بگم،شما؟ آرش _ جم كن بابا آرش با عصبانيت گوشي را قطع ميكند و مي اندازد رو داشبورد ماشين،آرش سريع گوشي را بر ميدارد و به خونه زنگ ميزند
خانه ي آرش ستاره در حال رفتن بود كه گوشي زنگ مي خورد.ستاره گوشي را بر ميدارد ستاره _ بله ارش _ منم آرش نميخواد جايي بري دارم ميام خونه ستاره _ ولي داداش من به آژانس زنگ زدم آرش (باعصبانيت) _ گفتم دارم ميام خونه ستاره _ باشه نميرم،چرا زود ناراحت ميشي ستاره با ناراحتي گوشي را ميكوباند
خيابان آسمان قرمز شده بود.با شدت برفهاي زيادي مي آمد.آرش به خانه ميرسد.ماشين را پارك ميكند.آرش از ماشين پياده ميشود
خانه ي آرش ستاره در اتاق خودش در حال نوشتن بود.صداي باز و بسته شدن در مي آيد.ستاره بلند ميشود و به بيرون از اتاق ميرود. آرش _ سلام ستاره _ پس چرا دير اومدي،گفتي زود مياي آرش _ برف خيلي شديد بود مجبور شدم آروم بيام ستاره با عصبانيت در محكم ميبندد.آرش با ناراحتي بر ميگردد كه به ستاره چيزي بگويد ولي بعد پشيمون ميشود.آرش روي مبل مينشيند.ناگهان تلفن همرا زنگ ميزند آرش گوشي را برميدارد و جواب ميدهد آرش (باعصبانيت) _ بفرماييد تلفن _ خيلي زود عصبي ميشي آرش _ بازم تو پيدات شد تلفن _ تو نه شما آرش _ ميدوني داري با كي حرف ميزني؟ تلفن _ بله،خيلي خوبم ميدونم.آرش اقبالي،پليس جنايي،تا حالا هيچ پرونده اي از دستش در نرفته آرش كمي تعجب ميكند تلفن _ درست گفتم؟ آرش _ تو كي هستي لعنتي؟ آرش به سمت پنجره ميرود و به بيرون نگاه ميكند تلفن _ نكنه تو ... تلفن _ آره.درست فكر كردي آرش _ با بد كسي طرف شدي تلفن : هه ... هه... ناگهان تلفن قطع ميشود.آرش خيلي ناراحت است.دستي روي صورتش ميكشد.آرش به هكارش راضيه زنگ ميزند
اداره ي آگاهي راضيه سلطاني تلفن را برميدارد راضيه سلطاني _ سلام قربان آرش _ خوب گوش كن ببين چي ميگم راضيه سلطاني _ بفرماييد آرش _ ناشناسي به من زنگ زد فكر كنم قاتل بوده راضيه سلطاني _ شماره شما رو از كجا آورده؟ آرش _ نميدونم،فقط زنگ زدم بگم كه شمارمو بده تا كنترل كنند،شايد دوباره زنگ بزنه راضيه سلطاني _ چشم ،حتما
خانه ي آرش آرش تلفن را قطع ميكند،به بيرون نگاهي مي اندازد.برف خيلي شديدي مي آمد تمام نقاط زمين سپيد شده بودند.آرش نگاهي به آسمان مي اندازد.ستاره از اتاق بيرون مي آيد.ميبيند كه آرش جلوي پنجره ايستاده است. ستاره _ چاي ميخوري يا قهوه؟ آرش به ستاره نگاهي ميكند آرش _ هركدوم كه حاضر آرش دوباره روي مبل مينشيند و تو فكر فرو ميرود.ستاره قهوه را براي آرش مي آورد و به آرش ميدهد.آرش قهوه را ميگيرد آرش - مرسي ستاره - خواهش ستاره روي مبل مقابل آرش مينشيند ستاره _ چي شده خيلي پكري آرش _ چي بگم؟هردفعه يك اتفاق.هر روز هر شب يك قتل،هر روز گندتر از ديروز.امشبم مثل هرشب ستاره _ بازم پرونده ي جديد آرش _ آره آرش يك گلوپ از قهوه را مي خورد آرش _ از درسات چه خبر؟ ستاره _ بد نيست.ميگذره آرش _ ستاره تو خودت خوب ميدوني من غير از تو كسي رو ندارم.اگه به قول خودت گير ميدم فقط فقط بخاطره خودتِ باور كن صحنه هايي ميبينم كه تنم ميلرزه.بهم حق بده.همين امشب يه دختر 20 سال رو كشتن.خواهش ميكنم مواظب خودت باش ستاره (بامهرباني)چشم داداشي آرش _ ممنون ستاره بلند ميشود ستاره _ با من ديگه كاري نداري آرش _ نه ستاره _ پس شب بخير آرش _ شب بخير ستاره به طرف اتاق خواب ميرود
پايان
دوستان منتظر ادامه فيلم نامه باشيد تازه از آپ بدي جذابيتش شروع ميشه اين آپ زياد جالب نيست تا حدودي فكر كنم اوايل داستان خشك بود باید روش بیشتر کار کنم
+ | نويسنده : مردان آریا تاريخ : شنبه سیزدهم بهمن 1386 |
|