|
فيلم نامه قاتل شيطان ۲
تلفن آرش زنگ ميخورد . آرش گوشي را بر ميدارد
آرش ـ بله
آرش كمي به صحبتهاي تلفن گوش ميكند
آرش (با ناراحتي) ـ الان ميام
اتوبان
پليسهاي زيادي به عنوان نگهبان براي منطقه ممنوعه ايستاده بودند . آرش بالاي سر جسد ايستاده
و بهنام به آرش نگاه ميكند
بهنام ـ رئيس اين پرونده خيلي داره طول ميكشه ، ما سومين گروه هستيم
آرش ـ ميدونم ـ (با كمي مكس) ـ مطمئن باش گيرش مياريم
بهنام ـ اميدوارم
خانم دكتر اسفندياري به طرف آرش مي آيد
اسفندياري ـ مثل اين كه مجبورم با تو حرف بزنم
آرش ـ بعضي وقتها به هوش و ذكاوتت حسوديم ميشه
اسفندياري (با عصبانيت) ـ بازم ميخواي شروع کنيم
آرش ـ ولش کن بابا حرفت رو بزن
اسفندياري ـ حرفم رو محل کارم ميزنم
اسفندياري با عصبانيت محل را ترک ميکند
آرش ـ مسخره
پزشک قانوني
آرش در اتاق منتظر دکتر اسفندياري بود . حوصله آرش سر رفته بود . دکتر وارد اتاق ميشود .
آرش ـ چه عجب
اسفندياري ـ نميدونستم بايد از شما اجازه بگيرم
درحالي که دکتر به سمت پشت ميز ميرود آرش با عصبانيت به دکتر نگاه ميکند . اسفندياري روي صندلي
مينشيند
اسفندياري ـ بنشين
آرش ـ راحتم
اسفندياري ـ من ناراحتم
آرش روي صندلي مينشيند
اسفندياري ـ حالا چرا پرونده رو دادن به تو ؟
آرش ـ اول اين که تو نه شما . دوم اين که به شما مربوط نميشه . سوم اين که تفرقه نرو زود حرفت رو بزن
اسفندياري (با کمي لبخند) ـ آرش ...
آرش ـ آرش نه جناب ...
اسفندياري ـ بله کاراگاه ، نميدونم از اين قتل ها چه اطلاعاتي داري . ولي اين رو بدون هر قتلي بوده مثل
هم بوده
آرش ـ يعني چي ؟
اسفندياري ـ اول بهشون تجاوز شده . بعد با يک سيم شکنجه ديدن و ...
آرش ـ حتما اکثرشون هم دختراي فاسد بودند
اسفندياري ـ اکثراْ که نه ... همشون . بعضي هاشون هم ايدز داشتند
آرش ـ پس قاتل ...
تلفن آرش زنگ ميخورد . آرش جواب ميدهد
آرش ـ بله
تلفن ـ به جايي رسيدي يا نه ؟
آرش کمي به اسفندياري نگاه ميکند و به بيرون ميرود
آرش ـ اين کارايي که ميکني چه مفهومي رو داره ؟
تلفن ـ گفتم به جايي رسيدي يا نه ؟
آرش ـ نخير . نرسيدم
تلفن ـ خيلي ضعيفي ...
تلفن قطع ميشود
آرش ـ الو ... الو ...
آرش با عصبانيت تلفن را قطع ميکند و وارد اتاق ميشود
اسفندياري ـ کي بود ؟
آرش ـ هيچ کي . با من کاري نداري
اسفندياري ـ چرا بيا اين کاغذ رو بگير . قاتل رو پيشوني هر مقتولي اين علامت رو ميزاره
آرش به کاغذ نگاهي مي اندازد
اسفندياري ـ به نظر تو چه مفهومي داره ؟
آرش ـ نميدونم . مشکلي نيست پيشم باشه ؟
اسفندياري ـ نه مشکلي نيست
آرش ـ فعلا خدا حافظ
آرش در حال خارج شدن از اتاق است که اسفندياري ميگويد
اسفندياري ـ آرش
آرش ـ بله
اسفندياري ـ بابت اون روز ازت معذرت خواهي ميکنم . باهات تند برخورد کردم
آرش ـ مشکلي نيست
آرش تا ميخواهد از اتاق خارج شود اسفندياري ميگويد
اسفندياري ـ آرش
آرش ـ ديگه چيه ؟
اسفندياري (انگشتش را به آرش نشان ميدهد) ـ من هنوز حلقه رو نگه داشتم
آرش ـ منم هنوز فراموشت نکردم
اسفندياري کمي لبخند ميزند . آرش از اتاق خارج ميشود
خيابان
آرش در خيابان که پر از برف بود به سمت ماشين ميرود . آرش سوازر ماشين ميشود . ماشين به حرکت
در مي آيد . آرش در حال رانندگي به اطراف خيابان نگاه ميکند . ناگهان تو يکي از پسکوچه اي سايه اي
از شخصي را ميبيند كه دختري را به طرف خودش ميكشاند . آرش سريع مي ايستد و از ماشين خارج
ميشود و به سرعت به طرف پس کوچه ميرود . در پس کوچه پسري در حال آزار و اذيت دختري است
آرش (با عصبانيت) ـ مرتيکه ي احمق
آرش سريع به دنبال شخص متجاوز ميرود . مرد متجاوز تا آرش را ميبيند پا به فرار ميگذارد . آرش اسلحه
را در مي آورد و تا مي خواهد بدود مچ پايش ميگيرد و نميتواند دنبال کند . آرش مي ايستد آهي ميکشد
آرش به طرف دختر ميرود
آرش ـ آخه یک دختر تنها ، اين موقع شب ، اين جا چيكار ميكنه ؟
دختر در حال پاك كردن اشكهاي روي صورتش است
دختر ـ كار من همينه
آرش ـ پس چرا داد و بيداد ميكردي ؟
دختر ـ من و مفت و مجاني ميخواست
اين حرف آرش را خيلي عصباني ميكند . انگار كه دنيا را رو سرش خراب كرده اند . آرش سرش را پايين
مي اندازد و به طرف ماشين ميرود .
دختر _ از من خوشت نيومد ؟
آرش با چهره اي پر از غم به او نگاه ميكند و محلش نميگذارد و به طرف ماشين ميرود و با ناراحتي داخل
ماشين ميشود . آرش دستش را روي صورتش ميگذارد و رانندگي ميكند . تلفن زنگ ميزند
آرش (باعصبانيت) _ بنال
تلفن _ ادب نداري
آرش (باعصبانيت) _ ببين كثافت ... تا گيرت نيارم اين دنيا رو ول نميكنم
تلفن _ به كجا چنين شتابان ... هه ... هه ...
تلفن قطع ميشود آرش گوشي را رو داشبورد مي اندازد و به راه خودش ادامه ميدهد
خانه آرش
آرش وارد خانه ميشود . خانه تاريك بود . آرش به طرف آشپز خانه ميرود . قاتل در خانه آرش بود . يك
لحظه پاي قاتل به ميز تلفن ميخورد و ميز مي افتد . آرش در آشپزخانه در حال درست كردن قهوه بود كه
با صداي افتادن تلفن خيال ميكند ستاره هنوز بيدار است
آرش ـ تو كه هنوز بيداري
صدايي نمي آيد . آرش با تعجب به بيرون از آشپزخانه نگاه ميكند
آرش ـ ستاره
آرش بعد از چند لحظه اسلحه را از پشتش در مي آورد . و با آرامي به بيرون ميرود . ناگهان قاتل با لگد
اسلحه آرش را به طرفي پرتاب ميكند . آرش به ديوار برخورد ميكند . قاتل لگدي به شكم آرش ميزند .
آرش بر روي زمين مي افتد . قاتل با لباسي مشكي و ماسكي سفيد رو به روي آرش ايستاده است .
قاتل چاقو را از جيبش در مي آورد و به طرف آرش ميرود . آرش بلند ميشود . قاتل به طرف او حمله ور
ميشود . آرش با دست از خودش دفاع ميكند . آرش قاتل را به طرف كمد ميكوباند . قاتل با يك حركت
چاقو را به پهلوي آرش ميزند . آرش فريادي ميكشد . با زانو به شكم قاتل ميكوباند و كمد را روي قاتل
مي اندازد . آرش به زمين مي افتد و به سختي خودش را از روي زمين بلند مي كند . آرش گوشي را
از جيبش بر ميدارد و به اداره آگاهي زنگ ميزند.بهنام گوشي را برميدارد
بهنام ـ بله
آرش (به سختي صحبت ميكند) ـ بهنام زود خودتون رو بر...
بهنام ـ ...چي ؟
آرش ديگر نميتواند حرف بزند . گوشي از دستش مي افتد . قاتل به سختي خودش را نجات ميدهد
آرش درست بقل دست اسلحه بود . آرش اسلحه را بر ميدارد . قاتل پا به فرار ميگذارد . بدن آرش خيلي
درد ميكند . تمام بدنش ميلرزد . آرش نميتواند به سمت قاتل شليك كند . آرش يواش يواش بيهوش
ميشود
پايان قسمت دوم

+ | نويسنده : مردان آریا تاريخ : چهارشنبه یکم اسفند 1386 |
|